سلام.

در آخرین ساعات روز سه شنبه ١٣ مهر ماه ٨9 اس ام اس ی از شماره ٠٩٣٩آخرش هم ٢۵٨٣ آمد؛ با این متن:

"سردار مؤیدی (فرمانده انتظامی فارس): در مساله عدم تخلیه مسجد قبا از مریدان دستغیب در روز قدس، فرمانداری شیرازی مقصر است. (ن.پ ، با ص ر)"

متاسفانه جریانی مرموز قصد تخریب وجهه فرماندار و استاندار عدالتخواه و ولایتمدار شیراز و فارس را دارند.

لازم دیدم مطلب منتشر نشده ام را با عنوان "ناگفته ها و حواشی ماجرای مسجد قبا" که در مورخه ١٧ شهریور ماه ٨٩ و پس از فجایع و جنایات روز قدس در مسجد قبا به نوشته تحریر در آورده بودم را منتشر نمایم. تا امروز صرفا بخاطر جلوگیری از بهره برداری و سوء استفاده فتنه گران سبز از انتشار آن خودداری کرده بودم. امید است که گامی در جهت نیل به عدالت و ضربه ای بر پیکر مافیای استان فارس باشد.

این راه را جز جهاد فی سبیل الله نمی بینم.

و اما متن مطلب منتشر نشده اینجانب:

سلام.

روز قدس سال ٨٩ جنایاتی در مسجد قبا رخ داد که بخشی از آن را در مطلب "جنایت در مسجد قبا !" بیان کردم.

اما این ماجرا ابعاد ناگفته دیگری هم دارد که بیان خواهم کرد.

ابتدا لازم است مقدمه ای از پیش زمینه برخی اتفاقات را بیان کنم.

در هفته های اخیر موضع گیری برخی مسئولین استان علیه فرماندار جدید شیراز آقای حسین قاسمی و استاندار فارس آقای روح‌الله احمدزاده کرمانی شدت گرفته است.

در این میان مواضع حجت الاسلام ابوالقاسم علیزاده نماینده ولی فقیه در سپاه فجر استان فارس در هفته آخر مرداد ماه 89 علیه فرماندار و استاندار شاخصترین موضع گیری در این خصوص است.

این مواضع تند و انتقادی در حالی بیان می شود که رهبر معظم انقلاب بار ها بر حفظ اتحاد و یکپارچگی میان خودی ها تاکید داشتند.

بیشترین ایرادی که به استاندار و فرماندار وارد می کنند در عزل و نصب ها می باشد.

عزل افرادی که سالها بر مسند قدرت بوده و نتیجه تلاش هایشان این شده است که امروز در شیراز شاهد آن هستیم؛ و نصب مدیران جدید، جوان، پر انرژی، بعضا ناشناس و از همه مهمتر خارج از دایره بسته مدیریتی افراد سابق.

مقدمه بعدی اینکه درست شب قبل از ماجرای مسجد قبا، جناب آقای حجت الاسلام ابوالقاسم علیزاده، سخنرانی تندی علیه مواضع آقای دستغیب داشتند که فایل صوتی آن در این آدرس قابل دسترسی می باشد.

و اما ماجرا ... (البته از آن همان لحظات و همان زاوایایی ای که من شخصا دیدم و شنیدم.)

زمانی که وارد مسجد شدم یکی از روحانیون کفن پوش در ایوان مسجد ایستاده و رو به مردم با یک بلندگوی دستی در حال صحبت و سخنرانی بود. جمعیت زیادی هم در حیاط مسجد در آرامش به صحبت های ایشان گوش می دادند.

پشت سر ایشان متوجه جنب و جوشی شدم.

وارد ایوان مسجد شدم.

3 تا 4 نفر سعی می کردند که قفل کتابی نصب شده روی درب ورودی بنای مسجد را شکسته و درب را باز کنند.

جلو رفتم و پرسیدم چه کار می کنید؟

گفتند شما کاری نداشته باش.

تلاش این افراد برای گشودن درب کنجکاوی تعداد دیگری را برانگیخت و جمعی در حدود 10 نفر اطراف درب ورودی تجمع کردند.

در این میان سخنران چندین بار از افرادی که در ایوان تجمع کرده بودند درخواست نمود که ضمن حفظ آرامش به میان جمعیت رفته و ایوان را خالی کنند.

3 تا 4 نفری که قصد باز کردن درب مسجد را داشتند با بی اعتنایی به درخواست های روحانی، مصمم به کار خود مشغول بودند.

لذا تعدادی از حضار مثل بنده معترض این اقدام آنها شدند. این امر باعث شد که مشاجره لفظی میان آنها با سایرین در بگیرد.

معترضین به این رفتار من جمله خود من می گفتیم شما چرا این کار را می کنید؟

چرا آب به آسیاب دشمن می ریزید؟

چه کسی به شما گفته که این کار را بکنید؟

مقلد چه کسی هستید؟

......

آنها که حالا تعدادشان کم کم بیشتر می شد با قاطعیت و اعتماد به نفس بالا و عموما با تشر و تحکم و تهدید به ما گفتند شما دخالت نکنید. از اینجا بروید. اون مرجعی که به ما گفته این کار را انجام بدهیم به اندازه کافی بزرگ و معتبر هست. دخالت نکنید. مزاحم نشوید . هوا گرم است و می خواهیم برویم تو مسجد بنشینیم و ....

کم کم یک حقله حفاظتی دور 2،3 نفری که در تلاش برای شکستن قفل درب بودند شکل گرفت و از منع و دخالت دیگران جلو گیری می کردند.

من کسی را نمی شناختم. کسی هم مرا نمی شناخت. قصد درگیری هم نداشتم؛ پس، عقب رفتم.

در این بین در میان سخنرانی آن فرد روحانی چندین بار به وی متذکر شدم که عده ای ساز ناکوک می زنند و در تلاش برای باز کردن درب هستند. حتی چند بار از ایشان خواستم که خود راسا نسبت به نهی این افراد اقدام کند ایشان هم چندباری با گرفتن سر بلندگو به سمت آن چند نفر از آنها خواستند که دست از این اقدام خود بردارند. اما کو گوش شنوا ! گویی آن افراد اصلا نه صدایی می شنیدند و کسی را میدیدند. کما کان مشغول کار خود بودند.

ناگهان در عین ناباوری فردی(نسبتا نوجوان) را دیدم که یک دستگاه "سنگ فرز" در دست داشت. او از کنار دیوار حیاط و از انتهای جمعیت خود را به سمت درب مسجد رسانید. با عجله به سمت روحانی رفتم و گفتم حاج آقا سنگ فرز آورده اند یه کاری بکنید. ایشان هم باز با بلنگو تذکر دادن.

در طول تمام این مدت درگیری های لفظی و بعضا بدنی میان این افراد با سایرین ادامه داشت.

سنگ فرز را به برق زدند. اما خوشبختانه آن پریز، برق نداشت. بعد از کمی جستجوی اطراف، دستگاه سنگ فرز را از مسجد خارج کردند.

قصد داشتند با زدن ضربات میله به قفل، درب را باز کنند. در همین زمان از پشت شیشه سایه دستی را در داخل مسجد دیدیم که قفلی را از داخل به درب زد.

مجددا به سمت درب رفتم و گفتم "دارید زور بی خود میزنید. از داخل هم درب را قفل زده اند. فرضا این قفل را باز کنید، تکلیف قفل داخلی چیست؟ دست از این کار بردارید. دارن فیلم میگیرند. همین الان همه ما روی آنتن شبکه های خارجی و بی بی سی هستیم."

اما فایده ای نداشت و نزدیک بود کتک هم بخورم. باز به سمت روحانی رفتم و گفتم حاج آقا اگر به حرفی که میزند اعتقاد دارید خودتان بیاید و جلو این ها را بگیرید. ایشان با چرخاندن بلدگو به سمت درب و کمی جلوتر آمدن قصد داشتند مطلبی بگویند که یکی از نزدیک درب گفت "داره باز میشه".

آن روحانی هم رو به مردم کرد و گفت درب مسجد که باز شد، کفش هایتان را در آورده و با حفظ آرامش و بدون هرگونه تخریب و تحریکی وارد مسجد شوید ...

دوباره ایشان به مداحی و سخنرانی پرداخت. قسمتی از جمعیت آرام آرام به سمت درب مسجد می آمدند که ایشان گفتند هنوز درب باز نشده. صبر کنید تا باز شود و بعد کفش هایتان را در بیاورید و .....

حدودا همین موقع بود که حجت الاسلام علیزاده و چند روحانی دیگر وارد حیاط مسجد شدند.

آقای علیزاده در تقبیه سخنان چند روز پیش علی محمد دستغیب سخنانی گفتند.

در این بین و همزمان با سخنرانی آقای علیزاده و سایر روحانیون، گروهی که در تلاش برای شکستن قفل درب بودند به سمت پنجره بزرگ وسط ایوان آمدند. آنها قصد داشتند با ازجا کندن نرده های حفاظ پنجره و متعاقبا باز کردن آن، راهی برای ورود به مسجد ایجاد کنند. لذا با کشیدن مکرر نرده ها به سمت خود و فشار آوردن به آن باعث ترک خوردن شیشه پنجره شدند. همین موضوع باعث شد تا افرادی که از قبل در مسجد استقرار داشتند با کنار زدن پرده متوجه حضور این افراد، پشت پنجره شوند.

نقطه آغاز درگیری اولیه همین جا بود.

افراد داخل مسجد با زدن ضربه شدید به شیشه ترک خورده پنجره آن را شکسته و قطعات ریز شیشه را به سمت مردم و سخنرانان روانه کردند. شیشه ها به سر و صورت مستمعین سخنرانی و افرادی که در ایوان حضور داشتند روانه شد.

این عمل چند بار اتفاق افتاد و محدود به شیشه پنجره وسط نشده و پنجره درب ورودی هم از الطاف مسجد نشینان در امان نماند.

همین امر باعث شد ایوان تقریبا تخلیه شده همه به سمت وسط حیاط و دور از شیشه ها بروند.

تعدادی از بچه ها برای مهار این اقدام مسجد نشینان و جلوگیری از اصابت قطعات شیشه به سر و صورت مردم، با پرده، موکت، تخته و ... پشت پنجره وسط و درب ورودی را پوشاندند.

همین موقع از داخل مسجد و از طریق حفره های ایجاد شده در شیشه ها گاز موجود در کپسول آتشنشانی را به سمت مردم متساعد کردند. این عمل چندین بار از داخل مسجد تکرار شد.(عکس ها و فیلم های مربوطه در گزارش اول ماجرای مسجد قبا موجود است). چند بار هم به وسیله دستگاه آبپاش(سم پاش) از حفره های پنجره ها، مایعی بد بو و زنگار مانندی را روی مردم پاشیدند.

بعد از این وقایع آقای علیزاده مسجد را ترک کرد.

روحانیون هم با جمع کردن مردم زیر سایه درخت وسط حیاط به مداحی و سخنرانی پرداختند.

تا این لحظه غیر از حملات از داخل مسجد نشینان، هیچ درگیری فیزیکی بین نیرو ها دو طرف رخ نداده بود.

از کنار آبسرد کن، از درب حیاط مسجد خارج شدم و به کوچه رفتم ظاهرا در کوچه کناری مسجد که در یک سمت آن مسجد قرار دارد و در سمت دیگر حوزه علمیه آقایان، میان افراد دو طرف درگیری لفظیی پیش آمده بود. جناب سرهنگی از نیروی انتظامی به جناب سروانی می گفت "شما اینجا مستقر شوید و اجازه ندهید نیرو های دو طرف با هم درگیر شوند". جناب سروان کاملا جدی و رسمی گفت: "جناب این ها همشون مثل هم هستند و اصلا نمیشه از یکدیگر تشخیصشان داد." این گفتگو تبسمی ملایم و محتاطانه ای رو لب حاضرین در محل نشاند.

نیرو های ضد شورش در کوچه مستقر شدند.

چند نفری با سرو صدا از داخل مسجد خارج شدند. ظاهرا درگیریی میان دونفر (مسن هم بودند) از هواداران دو طرف رخ داده بود. با خارج شدن از مسجد و وساطت مردم،درگیری فیصله یافت.

حضور هواداران آقای دستغیب در میان متحصنین برای فیلم برداری، عکسبرداری و ... بعضا باعث بروز برخی رفتار احساسی میشد.

دو نفر از انتهای کوچه کنار مسجد به سمت درب امارتی در کنار درب ورودی حیاط آمدند. یکی از آنها با کنار زدن مامورین و بالا رفتن از دیوار وارد حیاط آن ساختمان شد و درب را از داخل باز کرد.

بعد از لحظاتی دوباره درب آن بنا باز شد و دو نفر از آن خارج شدند. دست یکی از آنها شیئی شبیه به بطری، پیچیده شده در میان کیسه مشکی رنگ وجود داشت که سعی می کرد آن را مخفی کند. به سمت انتها کوچه رفتند. بعد از این قضیه چندباری رفت و آمد هواداران علی محمد دستغیب را به این مکان مشاهده کردم.

زمزمه هایی از داخل به گوش می رسید که در زیر زمین مسجد درگیری رخ داده. وارد مسجد شدم. آقای ولدان داشت صحبت(یا مداحی) می کرد و بقیه نشسته و گوش می دادند. به سمت درب زیر زمین رفتم. ۶ تا ٧ نفری جلو درب تجمع کرده بودند. گفتم چی شده گفتند چندتا از بچه ها تو زیر زمین گیر افتادن و دارن کتک می خورن. ظاهرا همان گروهی که قصد شکستن قفل درب را داشتند؛ حالا از راه زیر زمین وارد شده اند و به کمین خورده بودند.

از داخل زیر زمین صدای زد و خورد به گوش می رسید و بعضا شیشه های نورگیر زیرزمین با سنگ و ... شکسته می شد.

همین موقع فردی را دیدم که یک بسته "آجر تراش" نمای ساختمان را آورد و آن را باز کرد و کور کورانه تعدادی از آن را به سمت درب زیر زمین پرتاب کرد. به زحمت جلوی او را گرفتیم و گفتیم "چکار می کنی؟" گفت "نامردا دارن بچه ها را لت و پار می کنند". گفتیم "تو که چیزی نمی بینی. اینجوری ممکن است به بچه های خودمان لطمه وارد کنی". به سمت آقای ولدان که زیر درخت با بلندگوی دستی در حال صحبت بود رفتم. گفتم حاجی زیر زمین شلوغه به بچه ها بگین بیان عقب. ایشان هم با قطع صحبتها جهت بلند گو را به سمت زیر زمین گرفتند که به ناگاه یکی از طرف زیرزمین فریاد زد: "حاجی بچه ها را توی زیر زمین دارن می کشن!". با شنیدن این حرف آقای ولدان هم شور حسینی گرفت و جمعیت به سینه زنی پرداختند.

اعصاب ایستادن آنجا را نداشتم. رفتم عقب و کنار آبسرد کن ایستادم.

تا این لحظه جز همان چند نفر که شرح آنها رفت؛ کسی درگیر نشده بود و غیر از داخل زیر زمین بقیه جا ها حالت کاملا عادی داشت. حالت بسیاری از حضار مبهوت و حیرت زده بود.

لحظاتی بعد چند نفری کتک خورده را دیدم که به سمت آبخوری ها می آیند. به سرعت آب به سر و روی خود می زدند. فرد دیگری در پی آنها دوان دوان آمد و گفت "آب نزنید بدتر می شود."

به سمت درب زیر زمین رفتم. بوی تندی در فضا خارج از زیر زمین پیچیده بود. زمزمه "توی زیر زمین، گاز فلفل زدند" به گوش می رسید.

برگشتم سمت آبخوری ها و به نظاره دو، سه نفری که داشتند با گونی های پلاستیکی آبی رنگ روی حیاط سایه بان ایجاد می کردند ایستادم.

هر از گاهی از داخل زیر زمین و از سمت پنجره های نور گیر زیر ایوان مسجد سنگ و تکه آجر به بیرون و به سمت جمع عزاداران پرتاب می شد. درواقع شیشه های این قسمت بر اثر اثابت سنگ از داخل، شکست. به دلیل استقبال نکردن مردم از سنگپرانی های این قسمت و بی پاسخ ماندن آن، سنگ پرانی هم متوقف شد.

کمتر از ۵ دقیقه بعد، آنچه که هیچ کس، انتظارش را نداشت، رخ داد.

تعدادی حدود ١٠ نفر از بچه های مسجد (مانند زنبور های عصبانی) با سنگ، موزائیک و .... از پشت بام مسجد (در واقع بالکن حیاط مانند طبقه سوم مسجد) به سمت عزاداران و روزه داران نشسته روی زمین(روی فرش ها و موکت های به جا مانده از مراسم احیاء شب قبل) در وسط حیاط هجوم آوردند.

خودم موزائیک های درسته، که در کنار سنگ و آجر ، از بالا به سمت پایین پرتاب می شد را دید.

حمله از سمت بام بالای ایوان آغاز شد. برای اینکه از رگبار سنگ و آجر در امان بمانم به سمت درب ایوان در کنار آبسرد کن رفتم و خود را به دیوار چسباندم.

مردم هیجان زده و کاملا غافلگیر شده به سمت درب حیاط مسجد فرار می کردن تا از مسجد خارج شده و در  امان بمانند. تعدادی هم زخمی شده بودند و به تنهایی و یا به کمک دیگران در حال خروج از حیاط مسجد بودند.

چند پیرمرد وحشت زده را در کنار درب دیدم که تلاش می کردند به نحوی خود را از میان جمعیت ازدحام کرده در چهار چوب درب، به خارج از مسجد برسانند.

باران سنگ و چوب به شدت ادامه داشت.

نمی دانم این همه سنگ را از کجا آورده بودند ؟!

تعداد سنگپراکن ها بیشتر شده بود. تعدادی روی پشت بام بالای امارت اداری مسجد آمده بودند. حالا دیگر جای من امن نبود. با احتیاط تمام و چشم به آسمان دوخته و با حرکات زیگزاگ خود را از حیاط مسجد خارج کردم.

مامورین نیروی انتظامی را دیدم که در گوشه ای کز کرده بودند و برای در امان ماندن از باران سنگ، سپر های خود را به یکدیگر چسبانده بودند.

خود را به دیوار بیرونی مسجد چسباندم و دور اطراف را نگاه کردم. از طرف کوچه کنار مسجد هم سنگ می آمد. تعدادی از مامورین و مردم در پناه دیوار های کوچه های اطراف ایستاده بودند.

چسبیده به دیوار، به سرعت خود را به سمت کوچه منتهی به خیابان اصلی رساندم.

در حین فرار و جاخالی دادن به یاد بازی "وسطو" (یا همان وسطی) افتادم و در دل خندیدملبخند

پشت یکی از درب های حیاط که رو به خیابان اصلی باز می شد. ایستاده بودم. اما ترکش آجرها و موزائیک هایی که به اطراف می خورد اجازه ایستادن در کنر درب حیاط را به من نمیداد. عقب کشیدم و در فاصله 6تا 7 متری درب و پشت به خیابان اصلی ایستادم.

یک افسر نیروی انتظامی را دیدم که در پناه ستون آجری کنار درب ایستاده بود و با لبخند از نیروهای تحت امر خود و سایرین می خواست که عقب بروند.

تعدادی از جوانان با پرتاب سنگ از پایین به سمت بالا و پشت بام، مقابله به مثل می کردند.

به آنها گفتم. "نندازید. تعدادی از بچه ها خودمان توی حیاط و زیر درخت پناه گرفته اند. نندازید"

سنگ پرانی لحظاتی آرام و تقریبا متوفق شد.

تعدادی از به سمت حیاط حرکت کردند و عده ایی هم مردم را به بازگشت به داخل حیاط مسجد فرا می خواندند. آرام و با احتیاط وارد حیاط مسجد شدم.

چند نفری از راه پله های بخش اداری مسجدخود را به بام رساندند تا به این وسیله از یورش دوباره مسجد نشینان جلوگیری کنند.

لحظاتی بعد مجددا تعدادی زیادی از طبقه دوم مسجد به پشت بام و افراد مستقر بر آن حمله کردند. این بار تعدادشان خیلی بیشتر و حملاتشان شدیدتر بود. همین لحظه از پایین فرد قمه به دستی را دیدم که به سمت جوانان مستقر بر بام مسجد هجوم می برد. فریاد زدم "قمه دارند، قمه دارند، مواظب باشید".

دوباره باران سنگ شدت گرفت.

دیگه آنجا نماندم و با خروج از حیاط مسجد خودم را به خیابان اصلی رساندم.

جمعیت زیادی در خیابان بودند. تعداد زیادی هم زخمی در اطراف پراکنده بودند.

فریاد زدم "آمبولانس خبر کنید؛ آمبولانس". فردی گفت "آنجا، آنجا هستند."

به سمت میدان روبروی حرم مطهر شاه چراغ (ع) آمدم تعدادی آمبولانس تازه آمده بودند و داشتند آماده کار می شدند. زخمی ها را یکی یکی آوردند که در همان لحظات با موبایل خود چند عکس و فیلم گرفتم.

سنگپرانی همچنان ادامه داشت اهالی مسجد قبا با ورود به بام ساختمانهای اطراف مسجد، تماشاچیان مستقر در خیابان را هم با سنگ های خود مورد نوازش قرار دادند.

تقریبا 1 ساعت از شروع سنگپرانی گذشته بود و کمی آرامتر شده بود که تعدادی نینجای مشکی پوش نیروی انتظامی را دیدم که به سمت مسجد در حرکت بودند.

نینجاها با ورود به مسجد در پشت بام و کوچه مستقر شدند. تقیربا همه چیز آرام شد.

کتک خورده ها و خونی شده ها با مراجعه به حیاط مسجد شهدا (محل اقامه نماز جمعه) به شستو شوی دست و صورت خود پرداختند.

روحانیون هم در کناری با هم در حال صحبت بودند. چند ساعتی اوضاع آرام بود.

بعد از افطار نوجوانی(فکر می کنم افغانی بود، مطمئن نیستم) را دیدم که کیسه بزرگی را پر از مهر نماز کرده و تا من را دید، که به او نگاه می کنم، ناگهان فهمیدم که قصد دارد مهرهای نماز را به سمت مسجد قبا پرتاب کند. به سمت او رفتم. کیسه را زیر بغل زد و به سرعت از درب مسجد شهدا خارج شد کمی به دنبال او رفتم ولی او را نیافتم و به داخل حیاط مسجد شهدا برگشتم.

جلسات پراکنده ای با حضور افراد مختلف در جای جای حیاط مسجد تشکیل می شد. سعی می کردم از محتوای آنها مطلع شوم و دائم از مکانی به مکان دیگر می رفتم.

در طول این مدت و تا حوالی ساعت 23 چندین بار برای بچه ها سخنرانی شد.

آنچه بیشتر و پرنگتر از مسائل پیرامون حوادث مسجد قبا، بخه چشم می آمد حملات لفظی مکرر به فرماندار شیراز و استاندار فارس بود. به نحوی که چندین بار نه طعنه از اطرافیان خود پرسیدم "مراسم رسیدگی به جرائم قبایی هاست یا محاکمه استاندار و فرماندار؟"

این همه حمله و هجمه علیه استاندارو فرماندار در آن شرایط، برایم خیلی عجیب بود.

همینطور که جلسات و اجتماعات مختلف شکل گرفته در حیاط مسجد سر میزدم در یکی از اجتماعات جند نفری به کنار یکی از روحانیون رفتم. داشت با موبایل با شخص دیگری صحبت می کرد و بقیه گوش میدادند و منتظر.

روحانی به فرد آن طرف خط تلفن می گفت "حاج آقا ما دیدیم حاج آقا علیزاده، نماینده ولی فقیه، تشریف آوردند و وارد میدان شدند، فکر کردیم [این کار] تایید شده است و هماهنگ شده. والا هیچ وقت جلو نمی رفتیم و بچه ها را باخودمون نمی بردیم.... بله .... درسته ...... ولی ..... ولی من فکر نمی کردم اینطوری باشه ..... فکر می کردم تایید شده است." در بین صحبت ها، این روحانی چندین بار روی عبارات و کلمات "فکر می کردیم تایید شده و هماهنگ شده است" تاکید و تکرار می کرد.

بعد از این مکالمه ایشان برای نحوه ادامه مراسم از بچه ها نظر خواستند که نظرات مختلفی بیان شد. روی تحصن در خیابان کنار دیوار مسجد شهدا و روبروی کوچه منتهی به مسجد قبا توافق شدو بنا شد با جمع کردن همه این موضوع به اطلاع همگان برسد.

ساعت حوالی 23 بود.

همه روبروی کانون فرهنگی "بحر ولایت" جمع شدند. یکی از روحانیون تصمیم بر تحصن را تا زمانی که مسئولین اقدام موثری علیه اهالی مسجد قبا انجام دهند را به اطلاع جمع رسانید.

بناشد تا در خیابان کنار دیوار مسجد شهدا موکت پهن شود تا مراسم دعا و شب زنده داری آغاز شود.

داخل حیاط مسجد شهدا بودم که خبر رسید جلوی درب سمت بازار زرگر های مسجد قبا درگیری شده . خودم را به آنجا رساندم. وقتی به آنجا رسیدم دیدم یکی دو نفر از بچه های بسیجی سر موضوعی که نمی دام چه بود با یکی از درجه داران نیروی انتظامی بگو مگو داردن. داشت موضوع بیخ پیدا می کرد و نزدیک بود که نیروهای تحت امر این درجه دار با سایر بسیجی ها و افراد تجمع کرده در آنجا درگیر بشوند که به میان آنها رفتم و رو به مامورین گفتم" بسه. کافیه دیگه. تشنج ایجاد نکنید. برگردید. برید عقب. تشنج ایجاد نکنید." بعد هم رو به بقیه گفتم: "شما هم برگردید مسجد[شهدا]، بنا نیست خودمان بین هم دیگه درگیری ایجاد کنیم. ایجا چکار دارید؟ با مامور چه کار دارید؟ برگردید. "

خوشبختانه با دخالت یکی دو نفر دیگر از بچه ها همه برگشتند و اتفاق بدی رخ نداد.

داشتیم برمی گشتیم به سمت مسجد تا در مراسم دعا و احیایی که بنا بود به عنوان تحصن در کنار مسجد شهدا برگزار شود شرکت کنیم که دیدم روحانی محترمی که بنا بود در این مراسم شرکت کند سوار بر یک دستگاه خودرو رنو[یا شاید پی کی] محل را ترک کرد.

متعجب از این موضوع به مسجد شهدا رسیدم. در کمال تعجب دیدم هیچ خبری از مراسم تحصن که نیست، هیچ؛ درب مسجد شهدا هم کاملا بسته شده.

بعد از کمی غر و لند در خصوص مدیریت ضعیف این مراسم، من هم به خانه برگشتم.

اما همچنان این سوال برای من باقی مانده که هدف واقعی از به راه انداختن برنامه روز قدس مسجد قبا و تحصن، تنبیه علی محمد دستغیب بوده و یا اینکه تخریب وجهه استاندار و فرماندار در میان اقشار مذهبی و یا اینکه هر دو گزینهسوال ؟!

لازم است تحقیق و بررسی شود تا مشخص شود آن عده محدود که مدام در تکاپو برای ورود به مسجد و برهم زدن آرامش جمع بودند چه کسانی هستند و از طرف کدام مقام مسئول دستور ورود به مسجد، به هر نحوی را داشتند؟

الله اعلم.


نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 14 مهر 1389    | توسط: محمد مهدی خسروی    | طبقه بندی: مذهبی-عقیدتی، فرهنگی، مافیا زر و زور، مسایل سیاسی، وقایع شیراز،     | نظرات()